گوش اگر گوش تو ناله اگر ناله ای من ... آنچه بجایی نرسد فریاد است |
حتی مجالی برای آزادانه اندیشیدن درباره ی فرجام آرزوهایی که در ذهن پرورانده ام نمی بینم.
آیا چشمان کسی به اندازه ی من اشکبار صحنه ای به ظاهر عادی بوده است ؟
آیا کسی پیدا می شود که به خاطر کفش های پاره ی پسرکی یا قامت خمیده ی پیر مردی ،
دستان پینه بسته ی پدری یا چشمان بارانی مادری در غم فرزند روزها و شبها خنده را بر خود حرام
کرده باشد ؟
۰۰۰۰۰۰۰
من کیستم ؟
کدام آسمان وجودم را پرورانده و با لالایی و صدای چه گاهواره ای به خواب رفته ام
که اینچنین دلتنگ یک مشت آب و یک جرعه خاک می شوم ؟
مگر نگفته اند که آسمان همه جا یکرنگ است و زمین گورستان آدمی ؟
پس چرا من ، این من پژمرده هنوز آسمان دلم در شب ِ بیقراری آبی است
و زمین زیر پایم پروراننده ی شقایق های سرخ ؟
آیا من اینگونه می اندیشم یا که این آسمان و زمین هستند که چنین چشمهای مرا پژواک می دهند ؟
سالیانی است که در قاب خاک گرفته ی آینه دیده به دیده ام دوخته ام
و به اشکهای روان بر گونه هایم سوگند خورده ام که همچنان آفتابی باشم ؛
نور بپراکنم و روشنی بخشم و هماره آسمان دلم را سر به سر ستاره باران کنم
تا هیچ ابر کینه ای راه نیابد به این بیکران آبی ِ روشن . اما افسوس که ناپاکان سنگ صفت شکستند
این آینه ی آرام را . نمی دانم تقصیر من بود که زلالینه می پنداشتم هر روانی را یا ساده بودن آینه ام که
می نمایاند به هر ساحری اسرارش را .
آینه را و شکستند و رفتند و تنها تبسم پراکندند و هیچ مدافع ، پناه و هیچ فکری که برایش مهم باشد
یا حتی هیچ نگاه پرسشگر و مؤاخذه گری نبود که امیدم شود و تمام امیدها تنها خیالی بودند
و شاید مرا نشاید قدر و قیمت . آب از آب تکان نخورد و من نگریستم و ایستادم.
لب فرو بستم و هیچ واژه ای که بوی نفرت دهد بر زبان نیاوردم.
دیگر تاب مقاومت برابر ابرهای طوفان زای کینه را ندارم و سوگند می خورم آفتابی نبودن را.
دیگر آفتابی نخواهم بود و ازآه یتیمان بغضم نمی گیرد.
بوی کاهگل های آن روستا و گریه های کودک همسایه مهربانم نمی کند
و از زمین خوردن پیر مرد کهنسال خنده ام می گیرد
و شاید هیچ حسی این وجود بی وجود و خسته را فرا نخواهد گرفت.
نه ؛ نه این گناه من نیست. اصلا ً این من دیگر من نیست.
این گناه را پای کسانی بگذارید که آسمانشان ظلمانی تر از شب است
و زمینشان کشتار گاه قاصدک ها . این گناه را پای این کر کسانی بگذارید
که نقاب انسانیت بر چهره زده اند و در صفحه ی زمان ثانیه های آبی زیستن را به تاراج می برند.
خون می نوشند و قلبها را به دندان می گیرند و پایان هر وعده قهقهه های رکیک و گیج کننده می زنند
و در خماری مستی امروز و انتظار مستی فردا ، فردایی که معلوم نیست
برای چندین نفر بدترین آینه باشد به خواب می روند...
|
|
Farhad - Proudly Member of AfghanData.Net |
|